آن کس که بي دانش دست به کاري زند، بيش از آنکه اصلاح کند تباه مي سازد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----20754---
بازديد امروز: ----17-----
بازديد ديروز: ----23-----
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست

 

   1   2      >
نويسنده: ندا
دوشنبه 17/7/1385 ساعت 12:55 عصر


جمعي از متخصصان اين سوال را براي گروهي از کودکان بين 4 تا 8 ساله مطرح کرده اند که " عشق به چه معني است ؟ ! " پاسخ هايي که در يافت کرده اند بسيار وسيع تر و عميق تر از آن بوده که حتي کسي بتواند تصور کن . خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد .
کودکي 8 ساله : از وقتيکه مامان بزرگم آرتروز گرفت ديگه نميتونست خم بشه و ناخوناي پاشو لاک بزنه و از اون به بعد هميشه بابابزرگم اين کارو براش انجام ميداد . حتي وقتي که دستاي خودش هم آرتروز گرفت . اين عشقه ! ! !
کودکي 6 ساله : عشق يعني وقتي براي خوردن غذا با کسي هستي بيشتر چيپس خودتو به اون ميدي بدون اينکه هيچ چيزي ازش بخاي ! ! !
کودکي 4 ساله : عشق يعني اونکه وقتي که مامان براي بابا قهوه درست مي کنه براي اينکه مطمئن بشه طعمش خوبه يه کمي از اونو مي خوره ! ! 1
کودکي 8 ساله : عشق يعني اون موقعيکه مامان بهترين تيکه مرغ رو براي بابا مي ذاره ! ! !
کودکي 5 ساله : عشق يعني اينکه وقتي بابا خسته و کوفته از سر کار مي ياد مامان منو فوري ميفرسته تو اتاق و ميگه برو بخواب ! ! !

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
يکشنبه 9/7/1385 ساعت 12:0 صبح


   عجب صبري خدا دارد


 


   اگر من جاي او بودم


 


   که مي ديدم يکي مجنون صحرا گرد سرگردان


 


   هزاران ليلي ناز آفري را


 


                    کو به کو آواره مستانه مي کردم


 


                                   *********



  عجب صبري خدا دارد


 


  اگر من جاي او بودم


 


  که مي ديدم يکي عريان و لرزان


 


  ديگري پوشيده از صد جامه رنگين


 


                         جهان را واژگون مستانه مي­کردم


 


                                                       *********


 


 


   عجب صبري خدا دارد


 


   اگر من جاي او بودم


 


   که اول ظلم را مي ديدم از اين مخلوق بي­وجدان


 


               زمين و آسمان را با همه زيبايي و زشتي ويرانه مي­کردم


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
چهارشنبه 29/6/1385 ساعت 11:21 عصر

مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود، ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.


کنجکاو شد و پرسيد:اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟جواب داد:براي اسارت آدميزاد.


طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ، طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه   مي شوند.


سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند،پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند. مرد گفت طناب من کدام است ؟ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم . مرد قبول کرد . ابليس خنده کنان گفت : عجب با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت!


راستي طناب ما کدام است ؟


 


اميدوارم در ماه مبارک رمضان بتوانيم طنابهاي خود را  محکم تر کنيم .


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
دوشنبه 13/6/1385 ساعت 1:42 عصر

سلام به يکتا جون عزيز دل خاله


الهي قربونت برم  مرسي که اومدي بهم سر زدي
اينم مخصوص خودت مي نويسم آوا جونم!!!!!
الهي خاله بميره که هنوز اسم نداري خواهشا اگه اسمي به نظرتون اومد برام بنويسيد.


موقع تولد قشنگ تو هر چه دعا کني


                                                مستجاب ميشود


چشم توبهترين هردو نيمه


                                                 انتخاب ميشود


آن شبي که صبح آن تولدست،


                                                 آفتاب ميشود


عکس توجاي ماه،توي آسمان نقره


                                                 قاب ميشود


ديشب تولدت چه زود توي چشم عاشقم


                                                وقت خواب ميشود


به دل غريب،اجازه گر دهم


                                                قصه ام يک کتاب ميشود


گفتن از نگاه                                بي حساب ميشود


آخرش شمع 


                         آب ميشود


-: مريم حيدرزاده


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
جمعه 10/6/1385 ساعت 4:14 عصر


يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود .
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسندجهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت :
با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

    نظرات ديگران ( )
   1   2      >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [15/5/1387- 5:32 ع] وفادارترين
    [1/5/1387- 1:48 ص] جاده زندگي
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا

  •