دوستان تو سه کسند و دشمنانت سه کس . امّا دوستان تو . دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست ، و دشمنانت : دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن توست . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----20754---
بازديد امروز: ----17-----
بازديد ديروز: ----23-----
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست

 

   1   2      >
نويسنده: ندا
يکشنبه 19/9/1385 ساعت 1:1 صبح

 


 


 



 



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
پنجشنبه 4/8/1385 ساعت 11:3 صبح

پرستش و ايثار او را احساس مي کني زماني که مادر توست.


از خود گذشتگي  او را احساس مي کني زماني که همسر توست.


هيجان و عشق  او را احساس مي کني زماني که عاشق توست.


گرماي محبت  او را احساس مي کني زماني که دوست توست .


چتر حمايت  او را احساس مي کني زماني که خواهر توست .


دعاي خير  او را احساس مي کني زماني که مادربزرگ توست .


و باز او هنوز استقامت دارد


قلب او بسيار ظريف و شکننده است


بسيار شوخ و شيطان


بسيار فريبا


بسيار بخشنده 


او را ستايش کن و به او عشق بورز


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
دوشنبه 17/7/1385 ساعت 12:57 عصر


مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد که نزد فرشتگان رفته و به کارهاي آنها نگاه مي کند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند ، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشته‌اي پرسيد : شما داريد چکار مي کنيد ؟
فرشته در حاليکه داشت نامه ي را باز مي کرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را که توسط فرشتگان به ملکوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد کمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد : شماها چکار مي کنيد ؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چکار مي کني و چرا بيکاري ؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار کمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط کافيست بگويند :
خدايا متشکريم

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
يکشنبه 2/7/1385 ساعت 11:17 عصر

بياد داشته باشيم:جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست،پيدا کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است.


هيچکس نميتونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي من يادش دادم که وقتي شکست لبه ي تيزش دست اوني رو که شکستش نبره.....


هميشه غمگين ترين لحظات را کساني براي ما بوجود ميآورند که شادترين لحظات را با آنان سپري کرده ايم.



اگر مي پنداريد که بيش از اندازه محبت کرده ايد ، دوباره فکر کنيد. هميشه جايي براي عرض محبت بيشتر وجود دارد و کسي هم هست که اين محبت را به او بدهيد.


عشق حتي زماني که آسيب ببيند نمي‌تواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده و وفادار است. عشق اعتماد مي‌کند و مي‌بخشد بي‌آن که به فکر گرفتن باشد.


عاشق کسي شو که دلش انقدربزرگ باشه که براي رفتن تو دلش خودتو کوچيک نکني.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ندا
چهارشنبه 8/6/1385 ساعت 4:44 عصر

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور ، يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم ، بال هايت را کجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!


    نظرات ديگران ( )
   1   2      >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [15/5/1387- 5:32 ع] وفادارترين
    [1/5/1387- 1:48 ص] جاده زندگي
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا

  •